خرید بک لینک

درباره سایت

نوشته های کسی که میخواست تنها باشد

امکانات وب

...

امروز هم گذشت و سخت بود همچنان

اما خب چاره چیه؟ مجبورم به تحمل این روزا، که البته پایانی هم براش متصور نيستم. خب یکی از خصوصیات آدمهای ضعیف همینه که نمیتونن سرنوشتشون رو تغیر بدن ولی در عوض با شدت و حدت هرچه تمام گند میزنن به زندگیشون.

و من ضعیفم.

تغییر درسته یا تغیر؟ به نظرم اولی درسته! چون یه مکث و سکته ای وجود داره رو ادای کلمه، همین خودش تلنگره. که صبر داشته باش.

کاش زهرا رو کمی دوست داشتم.

برچسب: نویسنده: طاها حبیبی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 0:06

آرزوی مرگ

شدیدا احساس تنهایی میکنم.

این برای بار هزارمه که آرزوی مرگش رو میکنم و بابت این آرزو اصلا متاسف نیستم، بابت ضعف خودم متاسفم که نمیتونم مثه یه تیکه آشغال از زندگیم بیرون بندازمش. و حالا باید تا آخر عمر بابت این ضعف فلج کننده، بوی گندش رو تحمل کنم و البته که آشغال هرچی بیشتر بمونه بدبو‌تر میشه.

اما دندم نرم، تحمل میکنم تا بمیرم یا بمیره! همینقدر دارک

همینقدر وحشتناک.

برچسب: نویسنده: طاها حبیبی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 0:06

تمام

تموم شدن یه آدم برات تو ذهنت چه شکلیه؟

برای من این شکلیه که دیگه نمیبینمش

بود و نبودش برام مهم نیست. دیگه مهم نیست وقتی دیر میاد اطلاع بده، دیگه مهم نیست چی میخوره، چی میپوشه، کجا میره، با کی میره.

بالاخره بعد از چندین سال دست و پا زدن، برام تموم شد. و حالا دیگه وجودش هیچ ارزشی نداره برام.

و من در سردترین حالت ممکنم. یخ زدم

برچسب: نویسنده: طاها حبیبی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 0:06

جفنگیات

داشتم فکر میکردم که از تجربیات این روزام بنویسم یا نه.

یعنی این روزا رو ممکنه فراموش کنم که نیاز باشه ثبت بشن؟ آدمیزات ذاتش فراموشیه،

مثه تو که منو یادت رفت. مثه من که دیگه یادم میره روزی 10 بار جزیره رو چک کنم.

این ذات ما آدماست. البته چیز بدی هم نیست انگار. باعث میشخ راحتر با همه چی کنار بیایم.

15 شبه که قطع ارتباط کامل کردم و از این بابت بسیار راضی و خوشحالم.

برچسب: نویسنده: طاها حبیبی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 0:06

مهمون بودیم‌. هر تیکه از روحمو از یه جا جمع کردم و آوردم خونه.یکی تو راهروی گروه پرسه میزد ، یکی رفته بود توی حیاط کنار دوربین نقشه برداری، اون یکی تو راهرو تکمیلی ۳، یکی تو هشتی، اون یکی سر کلاس ریاضی، بلورشناسی، راهرو موزه، آزمایشگاه رسوب شناسی اون ته راهرو، آخ! یکی هنوزم توی راهرویی از سایت ارشدا به سمت هشتی میرسید مونده بود! اونجا که برای اولین بار اسممو صدا زدی، قلبم ایستاد، بخدا هنوزم همون جاست، بری سر بزنی صدای تالاپ تلوپ قلبم و میتونی بشنوی، سرخی گونم که از خجالت آب شده بودم رو هنوزم میت

برچسب: نویسنده: طاها حبیبی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 0:06

صفحه بندی